دكتر هشترودي به خانواده

نامه به همسرش رباب قبل از ازدواج

سرور من

عشق من وتو بهاری است که خزان در پی آن نیست. مرور زمان یا جریان حوادث تلخ وشیرین جسم مرا بی تاب وپر می کند اما به اندرون من راهی ندارد ودرونی بسته که از همه ی عالم گسسته است. این ضمیر منفرد دیری است به تو پیوسته است وافسوس علل جهان مادّی که هنوز ،دائر مدار حیات بشر است جسم تو را از من دور می دارد . تصوّر نکن که علاقه ی روحی قادر به حس و اضمحلال تمنّی جسم می تواند باشد لبهای من از لب تو از تب سوزان اند هر ذره ی جسم من آرزومند جسم تو است . این تمنّا در خون من در جریان است ، اما به ظاهر متین وآرامم . خونسردی ظاهر من حاکی از آتش سوزانی است که شاید دیده تو تنها بتواند آن را ببیند از من میندیش ای آهوئی که صیّادی آموخته ای.

دلفروز من

 هرکس را در دوران حیات دقیقه ای است که چکیده وعصاره حیات اوست. در این آنِ کوچک و این ثانیه بهترین رمز حیات خود را درک می کند. امروز حاوی این دقیقه است وچکیده حیات خود را هرچه هم تلخ است به کام خود فرو میریزم واگر هم واقعا بدانم که نهایت عمر من است پشیمان نخواهم مرد. زیبائی حیات درک این نکته است. می دانم که نکته ای مبهم وسرنوشتی مظلم است اما تمام مردم اینگونه زندگی می کنند وبیشتر از لحظه مرگ این نکته را در می یابند . خوشا به آنانی که این رمز را قبل از وصول به سرزمین سکوت تاریک مرگ درک کنند . اینان زیبا زندگی می کنند وزیبا می میرند.

دلبندم

رسوم و آداب اجتماعی وقوانین اخلاق نسق بخش زندگی است اما ذات حیات جز آنهاست . واقعیت زندگی گذران آن نیست ، مرور عمررمز زندگی نمی باشد . این نکته تاریک ازدرونم لا یشعر که سرچشمه میگیرد وبه طول حیات در ادراکات ، حس      

می شود تا زمانی که مرگ واقعی را ازبین رفتن آن ایجاد و گذران این احوال هنررا می افزایند وهنرمند کسی است که این حسّ لایشعر را ازدست ندهد. هنرمند باش واین هنرمندی در تو جززیبائی تونیست که فریفته این هنرم ودر تو به کمال موجود است.

این نامه ی مبهم را چند بار بخوان وبا خودداشته باش تاروزی باهم بخوانیم و آنچه لب قادر به گفتن نیست در نگاه ها وبوسه ها بتو عرضه کنم و سرزمین قلبم را که حکومت آن با توست ، بهتر به تو بشناسانم .

نو بهار من

 اگر حتی در عرض مراسم تاخیری میشود حمل بر غفلت من نکنید.زنگ حوادث آنقدر ها هم ضمیر مرا تیره نکرده است که پرده نسیان و فراموشی بر عواطف واحساسات بکشد .فرستادن نامه توسط فرّاش را موجب تحقیر قدر شما می دانم.واگر بعضی گرفتاریها وبرخی امور هم اجازه درک لطف و فیض برای من نمی دهد شاید تنها از طرف قصو رمن نیست .این نامه بلند و طولانی برای عرضه به چشمان فریبنده شماست اما امیدم به نفوذ آن از سر حدّ دیدگان شهلای شماست تا حدود قلب سرشار وحسّاسی که سحر آفرینی نگاه جاذب وشاید کمی محزون شما است .اجازه بدهید که سوق کلام لفظ سنگین وسرد شمارا به لفظی که هنوز از لب من به گوش تو نرسیده است تبدیل کند ومثل دو دوست که از یکطرف دلدادگی واز طرف دیگر دلبستگی موجب تشیّد محبّت آنهاست با هم صحبت کنیم.

مهراندوز من

 در سامان بخشیدن به نیّات  آنچنانی ازتو بی تاب تر و عجول ترم. یعنی مشکلات مقدّماتی این امر را به تأخیر انداخته است وبه هر صورت بیش از یکی دو هفته به طول نخواهد انجامید اما میترسم این تأخیر با توام بودن سردی ظاهری من موجب افسردگی قلب تو گردد وخدای ناکرده در حقّ من تصوّری که هیچ وقت به مخیله ی من خطور نمی کند در ذهن تو ایجاد گردد. می خواهم بی هیچ سرآمدی امروز باتو گفتگو کنم ورمزی که موجب زیبائی حیات است واز عالم بی خبری وبی آگاهی ازآن آگاهم به تو عرضه کنم .دلهارا تلطفی است که عقل آن را ادراک نمی کند.اگر در تعلیل حیات من رمزی دیدی جستجوی علت را به عقل مدد اندیش ونهایت  بین واگذار مکن، به قلبی که قبل از درک حس می کند رجوع کن شاید حسّ آن کمتر از درک عقل موجب گمراهی باشد. زیبای من،هر چه هم مهربان ونزدیک باشیم حیات درون ما مال خود ماست، از اندرون کسی دیگری اگاه نمی گردد و هرچه لذّت  وزیبائی درک کنیم در لوح سینه ی ما مندرج ومحفوظ است ودیگری را راهی به آن نیست وشاید آنچه که به دیگری می توانیم ببخشیم تنها لذّتی است که از دوست داشتن و از آنچه موجب مسرّت از این محبّت ناشی میشود .این رمز هائی است که لب قادر به گفتن نیست و گوش عاجز از شنیدن آن است و شاید استاد ترین شاعران جهان هم از بیان این نکته ناتوان مانده باشد. نکته ی زیبایی ور مز عشق به گفتۀ حافظ یکی بیش نیست ولی از هر زبانی بشنوند نامکرّر است و نو به نظر می رسد.

دیدگان ودستت را می بوسم واز توام

می ترسم سردی ظاهر من ،موجب افسردگی قلب تو گردد…

 محسن هشترودی