شعرهايي از دكتر هشترودی

برگزيده اي از شعر هاي كتاب سايه ها

داغ مهر تو

داغ مهر تو

در آب دم، نقش این دنیا نهادند

که داغ مهر تو برما نهادند

به هرسروی که اندر بوستان است

نشانی زآن قد و بالا نهادند

به صحرا تا بگرید چشم مجنون

نشان چهرۀ لیلی نهادند

زمین درسیر خود سرگشته می‌رفت

رواق گنبد خضرا نهادند

به شکوا هر لبی را می گشودند

سرانگشتی برآن لب‌ها نهادند

به دل ره بُرده با افسون و نیرنگ

هزاران رنج پا برجا نهادند

زتوفان بلا سرمست جَستند

مرا در کنج غم تنها نهادند

هرآن کسی را که اندر دل غمی نیست

به صورت آدم، امّا آدمی نیست

دولب ترانه گو

دولب ترانه گو

برای اوّلین گل بهار عمرم : فرانَک

وقت سحر به ناز خوش, دیده چوباز می کنی

خندۀ صبحگاه را قصّه دراز می‌کنی

خنده زنان چوبگذری براثر سییده دم

زمزمۀ نسیم را قافیه ساز می‌کنی

جلوه دهی اگر به شب، آن بَرو دوش نازنین

چهرۀ ماهتاب را دیده نواز می‌کنی

شعلۀ چشم مست خود گرفکنی بر آسمان

یابشی آفتاب را شعبده باز می‌کنی

مست و خراب و می‌زده گرگذری به میکده

وقت صبوح می کشان وقت نماز کنی

حلقۀ خانقاه اگر نیمشبی زنی به در

حقِّ یقین عارفان عین مَجاز می‌کنی

دُرچو بریزی از صدف، گاه تبسّم از دولب

مُنعم ناسیاس را اهل نیاز می‌کنی

وسوسه گرکنی دمی از دولب ترانه گو

مُنکر دل سیاه را واقف راز می‌کنی

سایه

سایه

دامن کشد چومهر گریزان پای

ای سایه چو خیال گریزانی

با من به خیره راه همی پویی

زین راه رفته باز نمی‌مانی

    از سیر خویش خسته چوباز آیم

با من به سوی غمکده باز آیی

فرسوده سرنهم چو به بالین شب

در بسترم فتاده بیاسایی

خورتا به نور خویش جهان گیرد

می یابمت به جایگه دوشین

کم کم ز ظلمت سپری گشته

سربر کنی ز خواب شب نوشین

خواهم که یک زمان ز تو بگریزم

با خیر گی به دامنم آویزی

گرتنگتر دمی به برت گیرم

همچون خیال گمشده بگریزی

زین جستجوی بیهده ای سایه ! ل

فرسوده گشت جان و به شد روز

یا تَرکِ همرهی کن و بگذارم

یا غمگسارمن شو و با من سوز

گیرم که مهر بر تو به افسونی

بخشد به فیض هستی خود مایه

فارغ مشو ز من که اگر میرم

مرگ من است مرگ توای سایه !

کوکب امید – به یاد صادق هدایت

کوکب امید – به یاد صادق هدایت

آن سوی تر زکشور اندیشه و خیال

راهی به سنگلاخ جهان های آرزوست

تا وارهند از غم جانکاه پُرملال

دلهای نا امید در آن راه کامجوست

راهی به نیستی است از این جلوه گاه راز

پوشیده از مزاردل آشفتگان سوز

در انتهای این ره پر سوز جانگداز

تابنده اختری است چو خورشیدنیمروز

رهرو سپرده است بر این اختر امید

در عمق شام تیرۀ هجر آن نگاه خویش

در تیرگی ظلمت نا دید و نا شنید

جوید به نور کوکب رخشنده راه خویش

روُیای اووصال جهان های آرزوست

براختر امید نگه خیره تر شده است

سوزنده التهاب و عطش همچنان در او است

امید مرده است و شبش تیره تر شده است

رهرو زراه ماند و دررنج انتظار

بیهوده دید گان سیه می‌کند سپید

وین انتظار بیهده ناید دگر به کار

روشن نمی‌کند ره او کوکب امید

دیری ست مرده رهرو واندر مزار گاه

افتاده خاکسار به راه دراز و دور

زنده است در دو دیده او واپسین نگاه

در انتظار خواب ابد در میان گور

راز – برای دخترم فریبا

راز – برای دخترم فریبا

شب اگر داستان خویش نگفت                                     راز او را چگونه باد شنفت

زلف سنبل  به دست باد آشفت                                     شب بیفسرد و باد ، ناگه خفت

بوستان راز سر به مهُر نهفت                                     باد برداشت سر ز دامن  شب

راز شب رابدست آن،  بسپرد                                      عطر گل  را بدست  یغما  برد

گل  بیجان فرو فتاد  و فسرد                                      غنچه زین غصه خون دل می خورد

زین تطاول چو نسترن می مُرد                                    باد بگذاشت سر به  دامن  شب

آخرين غزل از دكتر هشترودي

در داغ فرزند

در داغ فرزند

فلک برجنگ من لشکر بیا راست

زمانه با منِ بی دل به کین خاست

گل بشکفته ام در هم فروریخت

چواشک من به جنگ و خون درآمیخت

دلم از زنگ غم، یکسر سیه شد

تمام حاصل عمرم تبه شد

به بستان در، به پای نونهالی

دلی شادم بدو فرخنده حالی

کنون زنگار غم، دل را بپوشید

زدست زال دوران زهر نوشید

فرانَک» را به خاک تیره جاکرد »

درون خاطرم توفان به پا کرد

دلی تاریک تر از دخمۀ گور

فروپوشیده همچون شام دیجور

نه پروایی زشب دارد نه از روز

تمام هشی ات رنجی ست پُرسوز

  نه دین دارد نه آیین دارد این دل »

مرا همواره غمگین دارد این دل »

زمن پرسد که چونی، چونم ای مرگ

جگر پُوردر دو دل پُرخونم ای مرگ

شنیدم طالبان را می نوازی

مگر من زان میان بیرونم ای مرگ