نقد علمي و نقد هنري 

اندیشه ی علمی مطلق است، بدین معنی که تابع سیره وزوق وتمایل متفکر نیست وبه افق ها ومحیطها یابه نژادها وتیره ها ارتباط ندارد.اندیشه ی مستدل ومنتج با کیفیتی یکسان وهم آهنگ برای افراد دست می دهدوازاین نظر است که تاریخ علم عمومی بوده ودر واقع به ملت خاصی تعلق نمی گیرد.تاریخ دانشمندان جزتاریخ علم است.هردانشمندی به نژادی خاص وبه کشوری مخصوص متعلق است درحالیکه علم از این انتصابات فارغ وآزاد است.

اندیشه یا حس هنری چنین نیست ونه تنها درملل مختلف ونژاد های گونان متفاوت است بلکه درافرادنیز مختلف وگونه بگونه است.در حس هنری که آفریننده هنر ومبین اندیشه هنرمند است متفکر با مشترکات اندیشه ی گذشتگان می اندیشد،دردها وشادیها وکامیابیها وناکامی های اوهمه موروث آنان زندگی درگذشتگان است.چنین اندیشه ای نمی تواند مطلق وآزاد باشد.تاریخ هنر با تاریخ هنرمندان هم عرض ودر آمیخته است.تاریخ ادبیات ایران تاریخ نویسندگان وگویندگان زبان فارسی است.تاریخ مذاهب وادیان،تاریخ نژادها وتیره ها وملل واقوام است.تاریخ موسیقی یا تاریخ پیکرتراشی ومعماری،تاریخ زندگانی و شادیها وغمهای زندگانی است.سوزوساز مولوی وتمنی وطلب حافظ را ایرانیان می فهمندواین ناله ها جز به گوش پارسی زبانان آشنا نیست.خمخانه ومیکده وساقی به زبانهای دیگرجز پارسی ترجمه نمیشوندوهریک این الفاظ حاصل وثمره ی یک عمرکوشش وکشش ونتیجه ی یک دوران تکاپو وجستجو است.

هر لفظی،هر جمله ای ،هر اندیشه ای نزد گویندگان یک زمان نماینده ی قرون واعصار زندگانی گذشتگان است،چنین اموری که از آنها گاهی به هنر وادبیات وزمانی بر حسب ملیت مسائل مور نظر به فلسفه تعبیر می شودنزد اقوام وملل وطوائف مختلف متفاوت وگوناگون است.ملیت ایران را سوز های مولوی وهراسهای خیام وناله های حافظ وبحث های فلسفی ذکریای رازی وفارابی وابو علی وخواجه نصیر بهتر تعریف می کندتا تحقیقات علمی آنان.کارهای علمی خیام دنباله ی تحقیقات یونانیان است و باتمام شایستگی وارزندگی آنها به اندازه ی یکی از رباعیات او در ترازوی سنجش قدر آثار اعتبار ندارد.

چنین است که در نتیجه ی عمری تکاپو وجستجو هرقومی روشی انتخاب وبرای وصول به سرمنزل مقصود راهی اختیار می کند.در سایه ی روشن عمر گذران خصوصا دقایقی که دور از نظرو پوشیده ومستور می گذرد حاصل وثمره ی جستجوها وپی گردی رموز و غوامض غالبا با لفظی مانوس وگاهی باکلماتی نوظهور بیان می شود وخمخانه ومیکده وساقی وقضا وقدر وسرنوشت وخمارصدشبه وشرابخانه پیدا میشود.هریک این الفاظ به مانند فردی از اجتماع تاریخ خاص خود رادر بردارد وهمچنانکه از تاریخ قومی جز در مورد افرادی بخصوص ذکری از دیگران نمیشود برای این الفاظ نیز تاریخ منجّز وروشنی در دست نیست،حدیث آنها در تاریکی زمان ها ی گذشته پوشیده ومختفی است.

به زعم برخی از فلاسفه روش علمی برای تحقیق مسائل هنری وفلسفی معتبر است ومیتوان این قبیل مسائل را همچون یک مسئله ی علمی طرح کرد وبا همان روش پی جوئی علمی در آنها به مطالعه وتحقیق پرداخت.

این مدعی گرچه به ظاهر درست نماید،سفسطه ای بیش نیست.تحقیق در مسائل هنری یا فلسفی اگر منظور دریافتن زمان طرح مسئله وپیشرفت وتغییرات آن در طول زمان باشد مسئله ای علمی محسوب میشود و همچنانکه مسائل تاریخی طرح وتحقیق میشود در آنها نیز می توان مطالعه کرد.اما اگر مقصود طرح مسئله ای فلسفی یا هنری است روش علمی وحتی بیان علمی دراین مسائل ناتوان وتوجیه وتعلیل به طریقه ی علمی نابسامان است.

تاریخ فلسفه وادیان نشان می دهد که اقوام وملل گذشته در این مسائل یکسان نیندیشیده وحتی هم آهنگ،به طرح مسئله ای نپرداخته اند.مسئله ی خلق وتکوین در اندیشه ی یونانی وهندی یکسان طرح وحل نشده است مذهب اصالت وجود که تازگیها در فلسفه ی غربی ساز شده است.در شرق مسئله ای قدیمی است، وانگهی مراد از اصالت وجود نزد فیلسوف غربی معاصر بدان معنی نیست که فیلسوفان قدیم ایرانی وهندی مراد می کردند در اینجا برای توضیح مقال به ذکر بحثی که سال پیش با دانشمندی پیش آمد اشاره می شود.این باستان شناس، که تاریخ گذشته برای او در خاکهای تیره جاندار وزنده جلوه گر می شد، مدعی بود که هنر شرق در برابر هنر یونانیان قدیم بی ارزش بوده وفی المثل مانند آثار طفلی که تازه به کاغذ وقلم آشنا شده باشد مجسمه های هندی ،چینی دربرابرزیبائی مجسمه های یونانی مانند هیاکلی –ناموزون ونفرت انگیزجلوه گر می شود.اگر موضوع به مانند مسئله ای علمی مطرح وقواعد پرسپکتیو واندام شناسی هنری رعایت شود حق همین است که گفته شد.اماازنظرتاریخ هنر یونانی وهنر چینی طرح مسئله بدین صورت به قول منطقیون قیاس مع الفارق است.یونانی زیبایی را در تناسب اندام دیده وبسیاق اندیشه مثبت علمی رعایت نسبت هندسی وقواعد پرسپکتیو رادرمد نظر داشته است.در حالی که چینی پیکر بودارا به منظور نمایش اندیشه ی مخفی «نیروانا»وحال«فراغت مطالعه»که بایستی به فیلسوف دست دهد،برپا می کرد نه چنان است که پیکر تراش چینی از ساختن مجسمه ای اززن زیبا بالطف وتناسب خاطرپسند ناتوان بوده بلکه غرض او در نمایاندن«جهان نامرئی اندیشه ها و جانها»بوده ودرراهی سیر می کرد که یونانی هنرمند به آن عنایتی نداشت.نقدهنری در این مورد با احکام ثابت علمی میسر نیست ونتیجه ای که از این راه حاصل می شود مخدوش وشاید بسیار ساده دلانه باشد.

در اردیبهشت امسال در مهمانی سفارت کبرای ایتالیا در ضمن صحبت وگفتگو این مسئله پیش آمد که چرا مو سیقی ومعماری نسبت به سایر هنر ها زودتر تکامل یافته وتجدد وتنوع در آنها فی المثل از ادبیات ونقاشی کمتر است.نویسنده ی سطور چنین می پندارد که دراین دو هنر گرایش علمی بیش تر از سایر هنر هاست.در موسیقی از دیر باز نسبت گامهای موزون شناخته شده ودر معماری بکار بستن قواعد هندسی در نسب و ابعاد،قوانینی متبع بدست داده بود،در حالیکه فی المثل در نقاشی هنر ،مجرد باقی می ماند وهنر منداز اشکال وصور ورنگها مدد می گیرد.روشن است که در چنین امری ذوق فردی وشخصی هنر مند میدان عملی وسیع تر در اختیار دارد ومی تواند بر حسب حال ومقام تصرفات مختلف در اثر هنری بکار بندد.

به طور خلاصه می توان گفت که در مسائل علمی ما مثل دانشمندان دیگر ودر گذشتگان فکر می کنیم در صورتی که در امور ذوقی وهنری ما با هنرمندان و در گذشتگان حس می کنیم یا بهتر بگوئیم با آنان زیست می کنیم.حاصل رنجها وشادابی ها و کامیابی ها وناکامیها ی انان در ما باقی مانده است.رسوب وآداب وسیره وعادات آنان مارا ساخته وپرداخته است.فرهنگگذشتگان خون مارا رنگین وسنگین ساخته وبه فیض آن است که ازدیگران ممتاز ومشخص شده ایم.قبول تمدن جدید مادی وعلمی آداب ورسوم ملی را تغییر نمی دهند.ژاپنی که قریب سه قرن است تمدن مادی جدیدرا استخدام کرده،هنر وادبیات ملی خود را خود را حقظ کرده است در واقع اگر هم می خواست که آنها را از دست داده وادبیات ارو پائی اختیار کند، ممکن نبود.

علم وهنر هردو مسئول وزائیده ی ذهن بشری است وهمان اندیشه ای که به بحث وتدقیق علمی می پردازد خلاق آثار هنری وادبی می باشد .از این نظر ظاهرا فعالیت درونی انسانی به این دو امر محصور می گردداما چنین نیست.گاهی فکربر خود،معطوف شده ودر کیفیت پیدایش آثار فعالیت خود غور می کند،باآنکه به زعم بعضی از متفکرین چنین تدقیقی منتج ومفید نمی توان بود اماطرح مسئله محسوس ومشهود است .چنین مسائلی رئوس اصلی فلسفه محسوب می شود وبا آنکه حاصل فعالیت اندیشه با تمام مظاهر گوناگون در خور فهم همگان است وکم وبیش مردمان را درآنها توافق وهم نظری موجود ،اما در مسائل فلسفی مکاتب مختلف ومتغایر وشاید به تعداد نفوس مردم وجود دارد .این مطلب خود خاصه ی ذهن و اندیشه ی آدمی است که برخود شوریده ودر این عصیان وانقلاب قالب اندیشه های کهن را در میشکند وطرحی نو در می اندازد.راز ترقی وتکامل در همین گوناگونی وتجدد است.ولی درهمه ی این احوال طرح زمینه ی ثابت باقی می ماند وفقط شاید رنگ آمیزی منظره وپرده نو به نو می شود.در ادبیات واشعار فارسی باسبکهای مختلف مواجهیم اما باهمه ی اختلافاتی که درین سبکها مشهود است قالبها وموازین و ترکیبات وتالیفات لفظی به سیاق معینی قوام می گیرد که امتیاز و تشخیص ادبیات اصیل فارسی برهمین مبانی استوار است:این نکته در ترجمه هائی که از آثار خارجی به عمل می آید بهتر محسوس وبارز است و آن ترجمه ای که باروح زبان موافق تر وبا دستور زبان فارسی هم آهنگ تر است دلنشین تر وخوشایند تر به نظر می رسد.ممکن است شاعری انگلیسی از مضامین شعری اسپانیولی واحیانا نظر انداز ادبی وهنری اسپانیامتاثر وملهم گردداما شعر او شعر انگلیسی خواهد بود.قطعات آثار ادبی زبان فرانسه که در مورد وزمینه ی آثار باستانی یونان و روم ومیتولوژی کلاسیک این اقوام سروده شده است موید این معنی است.

طرح مسئله ای علمی فارغ ازداستان بیان و گفتگوست وچون نیک بنگریم علامات ونشانه های علمی که کمابیش بین المللی وعمومی است در بیان این مسائل از هر زبانی گویاتر ودر ادای مقصود تواناتر است.

اما بیان حسی مجرد وتوضیح احساسی هنری در هر زبانی متغیر وحتی می توان گفت ممتنع است.لاجرم به استعاره و تمثیل ومجازوتشبیه حاجت می افتد وگوینده ای در بیان ماجری قادر تر است که راز به هم پیوستن لفظ ومعنی و منطوق ومفهوم را آگاه تر باشد.در این دو بیت:

دردی است درد عشق که گفتن نمی توان

وین درددیگری که نهفتن نمی توان

یا:

درددل ما نهفتنی نیست

وین درد بتر که گفتنی نیست

یک مضمون مراد شده است اما آنجا که در بیت اول شاعر نهفتن را دردناک از گفتن میپندارد شاعر دوم خموشی اجباری را در مورد دردی آشکار وهویدا گرانتر می یابدواین تعبیر از آن دیگر محسوس تر است، وانگهی در بیت دوم شاعر بطور پوشیده ومضمر عشق را مراد می کند واین پرده ی لطیف ابهام را در ذکر ناکردن طبیعت درد شعر را دلنشین تر ساخته است خصوصا که به لفظ اندک معنی بسیار مراد شده وبه هر تقدیر شعر دوم به زبان محاوره و گفتگوست نه چون شعر اول به زبانی نامانوس .

از این مختصر چنین بر می آیدکه اندیشه ی علمی مطلق وعمومی است یعنی بذوق وحس متفکر یابزبان بیان دانشمند ارتباطی ندارد .هر امری حادث که مورد مداقه وتحقیق قرارگیرد با تحلیل وتجزیه به اموری ساده بخش می گردد که با علائم ونشانه هایی تقریبا بین المللی نموده می شود وتالیف این امور ساده که می توان آنهارااجزاءمتشکله امر مورد مطالعه نامید کیفیت بروز وظهور این پدیده را روشن می سازد.

شایددانشمندی با زبانی ساده تر این تحقیق را بپردازد ولی لامحاله اگر به زبان علائم ونشانه ها مراجعه کنیم بیان روشن وفصیح این یک با توضیح پیچیده ومشکل آن دیگری معادل وهم عرض جلوه گر خواهد شد.تحلیل احکام وقضایای علمی در هر زبان یکسان صورت می گیرد وبرگشت یا ترجمه ی آنها بزبان علائم ونشانه ها که بعضی از مصنفین از آن به ماوراء زبان تعبیر می کنند خود علمی است که با منطق برادران تواُمان وبه علم دلالت ونشانه ها یا معروف است ونقدعلمی بر سیاق ورویه ی این میزان وسنجش صورت می پذیرد.

در مورد هنر وبخصوص ادبیات امربدین سادگی نیست چه نخست دریافت هنری بالاصاله تالیفی است نه تحلیلی !در معنی ومستفاد این بیت:

همه کس طالب یار است چه هوشیار چه مست

همه جا خانه ی عشق است چه مسجد چه کنشت

اجزاء جمله ها به انفراد ،معانی مستقلی ندارد ومفهوم ومدلول شعر یکجا جلوه گر می شود ومجاز واستعاره ای که در آن بکاررفته .فی المثل کنشت را محفل ره گم کردگان وادی حقیقت ورهروان طریق ظلالت قلمداد کرده است ومعنی کلی شعربا استماع آن یکمرتبه ویکجا به خاطر خطور می کند.به حدّی که اگر مستمع معنی صحیح کنشت را نیز نداند مقابله ی آن با مسجد مددکار قصد شاعر در بیان مدعی اوست.در مرحله ی دوم ابهام وغموضی است که خواه ناخواه در هر اثر هنری وجود دارد چه اگر امری روشن ومنجز به ذهن عرضه شود ناچار کیفیت تجزیه وتحلیل آن دست کم به صورت نظری شناخته است وروش علمی می تواند به آسانی تصویری مطابق با واقع ازآن در ذهن ترسیم کند.بهترین شاهد این مدعی تصاویری است که نقاشان مختلف از یک منظره ترسیم می کنند که اگر هم نقطه نظر برای دو نقاش یکسان باشد تابلوهای آنها متغیر خواهد بود حتی اگریک نقاش دردو روز مختلف از یک شخص یا یک منظره دو تصویر از نقطه منظر مشترک ترسیم کند یکسان نخواهد بود.نقاشان معاصر که با ترسیم پرتره ی دوگانه یک شخص در یک تابلو بر می خیزند بدعوی جبران نقیصه های هنری است که به چنین کوششی به ظاهر دیوانه وار دست می بازد و نیمرخ مدل خود را به نحوی در پرتره تمام صورت او می گنجانند.

در مرحله سوم نسبیت اثر هنری در برابر مطلق بودن اثر علمی است.چنانکه اشاره شد،در استنباط واستنتاج آثار علمی کیفیت حال ومقام دانشمند در نتیجه موثر نیست وفی المثل دو دانشمند فیزیک در تجربه های راجع به تخلیه ی الکتریکی در گازهای رقیق به یک نتیجه ویک سلسله فرمولها واعداد متشابه می رسند در صورتی که در اثر هنری چنین نیست وکیفیات نفسانی هنرمند ومعتقدات وآداب ملی وسنن اجتماعی او اثراورا از اثر هنرمنددیگری که به همان کارپرداخته است به کلّی متمایز ومشخص می سازد .

از اینجاست که نقد هنری شیوه وروش خاصی دارد که بانقد علمی هم آهنگی و یکسانی نمی تواند داشته باشد.

در نقد علمی اثر دانشمند به نفسه مورد بحث وبه نام است به قسمی که شاید احتیاجی به معرفت در احوال وکیفیات زندگی او نیست وحتی در نقد اثری علمی می توان بدون اشاره به نام دانشمند محقق،به انتقاد پرداخت.مادامی که در نقد آثارهنری اطلاع به هویت هنرمند وکیفیات نفسانی وسوابق زندگانی وسوانح وحوادث ایام او ضروری است . دیده شده است که با تحلیل آثار هنری شاعری تصویر ی خیالی از او می توان درست کرد که با واقع نفس الامر بکلی مغایر شد.

موریس بارس نویسنده ی فرانسوی که در ایام جوانی فرد پرست بود با گذشت ایام وسپری شدن دوران جوانی در پختگی کهولت به یک نوع ملت پرستی غالیه گرفتار آمد که آثار دوره آخرعمر اورا به کلّی با آثار جوانی او متمایز ومتغایر می سازد.کسی که در جوانی ژان ژاک روسو را می ستود به حدّی که او را «من دیگر خود می پنداشت» در دوران ناسیونالیسم خود رادر گذشتگان غرق می کرد وحاصل ونتیجه وسر آمد زندگانی آنان در خود می جست.چنانکه در این دوران خودر ا«من دیگر»گذشتگان میدید.

خلق یک اثرهنری غالبا حاصل تذکر و یادبود حسی گذشته است که با تجدید خاطرات حس مرده را جان می دهد .وایامی که در این میان گذشته است با احساسات وعواطف دیگری همراه بوده است که این یاد وحس مرده را دگر گونه عرضه کمی کند .شاید بتوان گفت که حسی دیگر که تازه وجدید است به هنر مند دست می دهد و ذهن نقش پذیر او در این میان رنگ گذشته را بروی حس نو می زند ومنظره ی بدیع ونو ظهوری را ایجاد می کند.در مقاله دیگری این مطلب گسترده تر بیان شده است واینجا به همین اشاره مجمل قناعت می شود.

نقد هنری از این نظر بکلی از انتقاد علمی ممتاز وجداست .در نقد اثر هنری هنرمند وکیفیات احساس ودید اوبایستی شناخته شده باشد وبدون عنایت وتوجه باین نکات انتقاد هنری نارسا ونتیجه ی آن بی ارزش ونابسمان است.در ادبیات زبان فارسی از این نظر نقد هنری صورت نگرفته است چه زندگانی وسوانح ایام بسیاری از نویسندگان وسرایندگان زبان پارسی ناشناخته است .

اگر از برخی سرآمدان هنر صرفنظر شود، تاریخ دیگر هنرمندان در ظلمت ناآگاهی پوشیده ومستور است حتی تاریخ ولادت وفوت آنان نیز به درستی معلوم نیست.

بدبختانه تحقیقات ادبی و مقالاتی که در این باره منتشر می شود غالبا منحصر به جدال محققین درباره ی سال تولد یا وفات فلان گوینده ی شهیر است واگر هم مقالاتی راحع به ارزش اثر شاعر یا نویسنده ی منتشر شود به علت فقدان مدارک واسناد لازم غالبا به مجامله وخوش آمد گویی منحصر می گردد واگر تذکره ی شعرا یا نویسندگان را از مؤلفین مختلف مطالعه کنیم همه بذکر محامد شاعر وقدرت او در سخن وتوانائی او قناعت می کنند واشاره ای به زندگانی وخصوصیات احوال او نیست .

حافظ در نظر برخی شاعر آسمانی و لسان الغیب ونزد بعضی دیگر هرزه گرد وهرزه درآئی بیش نیست وحقیقت احوال بهر تقدیر پوشیده است شک نسیت که با ملاحظه دیوان اشعار سرایندگان قدرت هر یک کم یا زیاد به دست میاید و فی المثل روانی وزیبائی غزلیات سعدی ولطافت ورقّت الفاظ وبلندی معانی در اشعار حافظ نسبت به دیگران محسوس ومسلم است اما نقد ادبی به این نتیجه ساده منحصر نیست ،نکته های باریک دیگری هست که در تمام این احوال نگفته باقی می ماند.

روشن است که قبول عامه خود دلیلی بر قدرت گوینده و نزدیکی زیست او با قاطبه ی مرم است والّا رواج اشعار حافظ نزد خواص وعوام دلیل دیگری ندارد.

قطعا حافظ زندگانی بسیار آشفته (از نظر مادی وخصوصا روحی)داشته است که چنین باسوز وساز ها والتهاب ها و عطشها ی روح آدمی آشناست ولی تفرس وحدس در این مورد کافی نیست و کلیات امر مشکل مخصوص این مورد را کفایت نمی کند.

چون از گویندگان و سرایندگان وهنرمندان گذشته به علّت کمبودمدارک واسناد در گذریم دوران هنر و ادبیات معاصر میرسد که کم وبیش به کیفیات تحول وتجدد در آنها آگاهیم وزندگانی به وجود آورندگان آنها را می شناسیم.اینجاست که نقد هنری بایستی انجام گیرد ودر مورد هریک از آنان قضاوتی بسزا ودر خور وحکمی شایسته ومناسب صورت پذیرد.بزرگترین خدمتی که در این زمینه ممکن است انجام داد، تدوین تاریخ هنر وادبیات است که مقدمه یک نقد هنری بسزا محسوب می گردد وچشم انتظار همه هنر دوستان و ادب پرستان بر این طلیعه ی درخشان دوخته است تا که همت گمارد واین مشکل برآورد؟